

می بخشی اگه ناقابله. دلم می خواست می تونستم بهتر ایناش و واست آپ بذارم ولی نمیشه چون دیگه نمی تونم بیام وبلاگم و باز کنم تا یه مدتی.
پیشاپیش تولدت مبارک
![]() ![]()
می بخشی اگه ناقابله. دلم می خواست می تونستم بهتر ایناش و واست آپ بذارم ولی نمیشه چون دیگه نمی تونم بیام وبلاگم و باز کنم تا یه مدتی. پیشاپیش تولدت مبارک
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت
8:9 بعد از ظهر |
بازم سلام خیلی دلم میخواد تند تند بیام و مطلب بنویسم . چون این روزا کلی حرف واسه گفتن دارم . گاهی وقتا دلم خیلی تنگ میشه واسه خیلی چیزا و خیلی از آدمهایی که یه روز می شناختمشون و یا شاید فکر می کردم که می شناسمشون ولی یهویی همه شون از پیشم رفتن و حالا من موندم و یه دنیا غربت و تنهایی و خستگی از تمام این آدم کوکی هایی که دنیای من و احاطه کردن و با مسخره بازیاشون سعی میکنن من و به موندن امیدوار کنن. اما من نمی تونم بمونم . این روزا خیلی دلم میخواد که دو تا بال واسه پرواز داشتم . کاشکی داشتم و می تونستم واقعا مثل پرنده های راست راستکی پرواز کنم و از اینجا برم . اینجا واسه من خیلی کوچیکه . اینجا اونجایی نیست که بتونم توش آرامش داشته باشم . دلم واسه خیلیا تنگ شده . بیخودانه در دیار آدمهای آلزایمری سعی میکنم با برنامه های بیخود و پوچ خودم رو سرگرم کنم . آره این تابستون هم داره تموم میشه و چند روز دیگه دقیقا دوازدهم شهریور تولد یکی از بهترین دوستای منه که فکر میکنم نتونم بهش تبریک بگم چون خیلی وقته که دیوارهای فاصله و مسافت بین ما جدایی انداختند . چرا آدم نمی تونه همیشه همون کاری رو که دوست داره بکنه حتی واسه خوشحال کردن و نشاندن نقش لبخند بر روی لبهای یک عزیز و یا کسی که یک روز عزیز بوده و یا شاید هم برای ابد در ذهن و یاد و زندگی آدم یادش جاودانه باشد . حالا من اینجام و یکی که قلبش از جنس سنگه ، یه جایی خیلی دورتر از اینجا داره لحظه هاش و میگذرونه . کسی که یه روز بهترین دوست دنیا بود اما با ازدواجش دوستی ما هم به پایان رسید بدون اینکه من آمادگی پذیرش این پایان رو داشته باشم . و حالا من اینجا به یاد تمام چیزهایی که می تونستم داشته باشم ولی ندارم حسرت میخورم که چرا هیچ وقت سعی نکردم بیشتر از اونچه که لیاقتش رو داشت بهش خوبی کنم . شاید باید بیشتر قدرش و می دونستم . گرچه اون متعلق به یکی دیگه بود ولی برای من بهترین بود گرچه هیچ وقت سعی نکرد واسه به دست آوردن دل من به خودش زحمتی هرچند کوچیک بده اما شاید اون هم ته دلش فکر میکرد که من بهترین دوست دنیام گرچه هیچ وقت واسه اثباتش هیچ تلاشی نکرد . اما مهم نیست . هیچ کدوم این حرفها مهم نیست. مهم اینه که دعا کنیم که دوستامون هرجا که هستن و با هرکی ، همیشه خوب و خوش باشن و هیچ چیز باعث نشه که غم توی دلشون بشینه و یا آب تو دلشون تکون بخوره . دوست خوبم پیشاپیش تولدت مبارک. هرگاه به یادم افتادی دوست دارم یادت بیاد که سارا هیچ وقت دلش نمی خواست رنگ غم رو حتی توی صدات ببینه . پس همیشه شاد باش و بخند . به جرات می تونم بگم به خاطر من که یه روز تموم زندگیم بودی.
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت
7:57 بعد از ظهر |
اما من و تو... دور از هم مي پوسيم!!! غمم از وحشت پوسيدن نيست... غمم از زيستن بي تو ? دراين لحظه ي پر دلهره است. ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست ...!!! از سر اين بام اين صحرا ، اين دريا پر خواهم زد ، خواهم مرد غم تو ، اين غم شيرين را... با خود خواهم برد...
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت
7:22 بعد از ظهر |
؛
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت
7:26 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت
7:38 بعد از ظهر |
سلاممممممممممممممممممممم من اومدم ، بعد از این همه مدت............ وای باورم نمیشه . اصلا تصورشم نمی تونین بکنین که توی این مدت چقدر سرم شلوغ بوده . درسام ، امتحانای پایان ترم و بعدشم خواستگاری و .... ولی خدایی چیزی نمونده بود که ما رو هم قاطی مرغا کنن، خدا به خیر کرد . الانم که دارم سخت می خونم که ارشد قبول بشم البته با رتبه ی عالی. می بینی !!! می بینی بدون اینکه خودت بفهمی چطوری ، یه لحظه چشم باز می کنی و می بینی که اونقدر غرق زندگی شدی که حتی از دنیای دوروبرت هم غافل موندی. اینه رسم زندگی . از یه راههایی تو رو درگیر خودش می کنه که باورت نمیشه . فقط میخواد که تو هم مثل همه درگیر باشی و تو هم راحت بهش تن میدی . به همین شلوغی ها و معنای زندگی همینه و جز این هم نیست . ولی چی شد که با وجود این همه گرفتاری تونستم بیام و چند خطی رو سیاه کنم ؟! میدونی گاهی وقتا دلم بدجور هوای بعضیا رو میکنه . بعضیایی که یه روز جزوی از زندگیم بودن و حالا نمیدونم کجا هستن و چکار میکنن ؟ و این یه جورایی دردناکه . فقط اگه صدامو می شنوین . میخوام بگم که دلم خیلی هواتونو کرده . همیشه مواظب خودتون باشین . می سپرمتون به همونی که من ، تو ، او و در نهایت ما رو آفرید . شادکام و کامیاب باشید
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت
7:45 بعد از ظهر |
و باز لحظه ها چه زود می گذرند. منم دارم بزرگ میشم . حالا که خیلی از داشته هام و از دست دادم و حسابی به زندگی باختم ، تازه دارم می فهمم که لحظه ها هیچ وقت تکرار نمی شوند و دیروزها هیچ وقت برنمی گردند و من روز به روز فرسوده تر می شوم و از تمام دلخوشی هام فاصله می گیرم و این دردناکه اما باز هم چاره ای نیست . باید زیست. لحظه ها را درک کرد و در لحظه زندگی کرد و آخر......ما هم سخت درگیریم با زندگی و در پیکاری سخت با زندگی گلاویز شده ایم و برای حصول آرزوهامون می جنگیم . من امید دارم به فردا . برای تمامی کسانی که دوستشون داشتم و دارم آرزوی شادکامی و نیک بختی می کنم .
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت
5:29 بعد از ظهر |
راستی که لحظه ها چه زود می گذرند . همین چند رو پیش بود که کوله بار سفرمون رو بستیم و راهی جاده های بی پایان شدیم تا باز بخوانم که " شب و جاده و ماشین ، و من که هم چنان اسیر رفتنم ".همین دیروز بود که گفتم میخوایم بریم سفر و چقدر زود رفتیم و اومدیم و حالا اینجاییم . رفتیم سرکی به شهر زیبای همدان زدیم . با آدماش و طبیعتش و ویرانه های هگمتانه اش انس گرفتیم و .... خیلی زود با همه ی اینها بدرود گفتیم و راهی چالوس شدیم . خیسی موج های دریا رو روی پاهامون احساس کردیم و قلقلک ماهی ها رو روی تنمون و نظاره گر طلوع خورشید دریا بودیم . سوار بر تله کابین های نمک آبرود ، شهری را از زیر پا گذراندیم و تلفیقی از جنگل و محیط شهری و دریا را در کنار هم نگریستیم و به اوج رسیدیم و ناگهان چه زود نزول کردیم و اینک منم و اینجا و ماندن . ماندنی که سراسر رنج است و عذاب . و البته که زندگی چیزی جز این رفتن ها و آمدن ها و بودن ها نیست . و چاره ای نیست برای زیستن. باید زیست تا عمر گذراند و ما هم مثل همه ی آنهایی که آمدند و زیستند و رفتند ، آمدیم تا اندک مدتی بزییم و بعد راهی شویم به سوی ابدیت . و من بی صبرانه منتظرم تا عروج کنم از اینجا تا پیش خدا . لحظه هاتان جاری
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
9:9 قبل از ظهر |
من لاله ی آزادم خود رویم و خودبویم در دشت مکان دارم هم صحبت آهویم .
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
8:58 قبل از ظهر |
......... دلم می خواد بنویسم . خیلی وقته که دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره . اگه خدا بخواد یه سفر یه هفته ای به شمال و همدان در پیش دارم . اگه عمری باقی باشه و بتونم برم فکر میکنم خیلی برام خوب باشه ، خیلی وقته که حس میکنم به یه سفر نیاز دارم تا حال و هوام عوض بشه . این روزا دیگه از ناامیدی نمی نویسم . نمیگم به زندگی امیدوار شدم ، هنوزم همون سارا دلبر سابقم اما حالا دیگه مثل گذشته ها بیخود و بی جهت به خاطر هر مسئله یا هر آدمی خودم رو به رنج نمیندازم و زندگی رو به کام خودم تلخ نمی کنم . سعی می کنم تا وقتی هستم شاد زندگی کنم و خوش باشم چرا که زندگی همین چند روز بیشتر نیست . الان که دارم این مطالب رو می نویسم ، درس متون تفسیری داشتیم که من وسط کنفرانس یکی از بچه ها زدم بیرون و اومدم سایت تا چند کلامی بنویسم .ولی دیگه باید برم چون اینجا خیلی شلوغ شده . به این فکر میکنم که یه روز میاد که من برمیگردم و این مطالب رو میخونم و به یاد همین لحظه ها زندگی میکنم و عشق می بازم. زندگی جز این هم نیست . ایام به کامتان
+ نوشته شده توسط سارا دلبر در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
10:57 قبل از ظهر |
|
|